سریال تاریخی یی سان

توضیحات: سریال تاریخی یی سان در 14 دی وی دی با زیرنویس فارسی نسخه کامپیوتر

سريال يي سان كه عظيم ترين سريال تاريخي كره اي سال 2007 كره شد و بازتاب گسترده اي در سينماي آسيا و جهان داشت شاهكاري كه با تركيب قوي و منسجم بازيگراني كه اكثر آنها را ميشناسيم سريالي ماندگار ديدني و بيادماندني شد و يقيقنا سال هاي سال اين سريال بينظير در ياد دوستدارانش باقي خواهد ماند يي سان


(Yi San) به عنوان يك شاهكار دراما سازي كره در سال 2007 بر روي آنتن mbc رفت تا پس از پايان رسمي سريال و تقاضاي بسيار زياد بينندگان اين شبكه ادامه اين سريال در چند قسمت ديگر ساخته شود و لي بيونگ به عنوان كارگردان طلائي كره مطرح شود. كسي كه سريال هايي چون جواهري در قصر ، افسانه سودانگ ، تاجر پوسان و حال يي سان را ساخته است.

خلاصه قسمت اول (جهت آشنایی با فیلم)

همون اول سريال مراسم جشني را نشون مي ده كه گويا يكي از جشن هاي مخصوصه و مهمه درباره و شاه و ملكه و ساير درباريان هم حضور دارند كه ناگهان سربازاني كه مخصوص نمايش تير اندازي هستند به طرف شاه و ملكه شليك مي كنند و خلاصه كلي هرج و مرج مي شه و شاه يواشكي فرار مي كنه. ولي در حال فرار مي بينه كه پسرش جلوش مي ايسته و مي خواد بكشتش و متوجه مي شه كه همه اينا زير سر اون بوده. شاه با عجله واضطراب از خواب بيدار مي شه و تازه مي فهمه كه همه اينا را توي خواب ديده.

در سكانس بعدي مي بينيم كه خواجه هاي دربار در يكي از ميدان هاي قصر كه يك انبار برنج قرار داره دور اون انبار حلقه زده اند و قصد دارند كسي رو مخفيانه نجات دهند. وليعهد يا همون پسر شاهي كه اون خواب را ديده چند روزه كه در انبار برنج زنداني شده و همين چند روز ديگه هم قراره اعدام بشه.
سربازان مسئول نگهباني از اون قسمت وقتي متوجه حضور خواجه ها مي شن جنگ و درگيري به پا مي كنند و كلي هم تلفات مي ده و در يك جنگ خواجه ها را تار و مار مي كنند و دوباره حفاظت از محل زنداني شدن شاهزاده را دو برابر مي كنند. حالا گوينده و يا راوي داستان شروع به تعريف ما وقع تا حالا مي كنه. و مي گه كه شاه جيونگ جو شاه آروميه و در حالي كه سياسيون دولتش دو حزب هستند ولي اونا را اروم نگه داشته و اون دو حزب در خفا با هم دشمني مي كنند و خلاصه سر اين حزب بازي ها براي شاهزاده پاپوش درست مي كنند و شاه از ترس تاج و تخت پسر خودش را زنداني مي كنه. پس از تعريف داستان توسط راوي دختر بچه اي در سكانس بعدي وارد داستان مي شود كه كودكي را در پشت خود حمل مي كند و گويا پدر او هم در نقاش خانه دربار كار مي كنه پدرش اونو صدا مي كنه و پيش مسئول ورودي هاي قصر مي ياره و مي گه اونو قبول كنين كه وارد قصر بشه كه اونم با توجه به تيز هوشي خارق العاده اون دخترك قبول مي كنه حالا كه بايد از اون كوچولو جدا بشه تصوير اونو مي كشه تا به يادگار با خودش به قصر ببره.

در سكانس بعدي پسر پسر شاه كه پسر همون زنداني باشه را مي بينيم كه خيلي براي باباييش نگرانه نام اين كودك يي سان است كه قصد دارد به ديدار پدرش برود ولي شاه ورود همه افراد را به محل زنداني شدن شاهزاده ممنوع كرده. سكانس بعدي محل تمرين و امتحان تازه وارد ها براي شغل خواجه گي دربار را نشون مي ده.

همون طوري كه دختر ها براي بانوي دربار شدن از كودكي به قصر مي يان پسر ها هم براي خواجه شدن از همون كودكي مي يان. در حين آموزش متوجه مي شن كه يكي از پسر ها اخته نشده (‌آخه شرط خواجه دربار شدن اينه كه اخته بشه) خلاصه دايي اون پسر مه معرفش به گروه قصر بوده را احظار مي كنن و كلي سرش داد و بيداد مي كنن و مي گن يا بيرونش مي ندازيم يا اخته اش مي كني پسر كه مي دونه بايد اخته بشه يه گوشه برا خودش نشسته و به خودشش نيگا مي كنه و گريه اخته شدنش را مي كنه كه ناگهان بانوان آينده دربار از اونجا رد مي شن و وقتي چشمشون به اون پسر مي افته كه زنبور اونجاشو نيش زده و در حال دويدن اونم لختي هست مي افته مي زنن زير خنده و پسر هم از خجالت فرار ميكنه.

يكي از بانوان آينده در واقع همون دخترك باهوش نقاش كه باباش اوردش تو قصر كلاه پسر كه جا مونده را براش مي ياره دايييي مي ياد و گوش پسر را مي گيره تا ببره و اخته اش كنه پسر شاهزاده زنداني شبانه با لباس كارآموزان در حال رفتن به محل زنداني شدن پدرشه كه ملكه را در حال رفتن به قر شاه مي بينه و مجبور مي شه مخفي بشه كه مي بينه يه دختر هم اونجاست.

(بازم همون خانوم كوچولو) بهش مي گه تو اينجا چي كار مي كني و كه ناگهان سر و كله اون پسره كه مي خواست اخته بشه هم پيدا مي شه و سه تاييي مي افتن دنبال هم شبانه تو قصر اون دو تا كه كمي بلبل زبوني مي كنن شازده مي خواد اذيتشون كنه و بهشون مي گه زانو بزنين و يه كم اداي خانواهد سلطنتي را براشون در مي ياره و وقتي اون دختر به اون مي گه كه تو هم مثل ما شونه راه افتادي تو قصر و خطا كردي پس تو هم بايد جلوي ما زانو بزني و خلاصه با بلبل زبوني هايي كه بلده دستش را در مي كنه و بيخيال زانو زدن مي شه ملكه هم هر چي التماس مي كنه شاه نمي پذيره كه ببينتش. شاه چند روزه كه كسي را به حظور نپذيرفته و در واقع ازش مي خواد كه شاهزاده زنداني را نجات بده كه گوش شاه بدهكار هم نيست اون شازده كوچولو از اونا مي خواد كه باهاش به تالاري كه باباش زنداني بيان د واقع مي خواد كه كمكش كنن. ولي به اونا نمي گه كه اون بابامه مي گه من در خدمت شاهزاده هستم هر جوري هست دزدكي خودشونو به اونجا مي رسونن و به اونا مي گه شما ديگه نمي خواد بيان برين دنبال كارتون و مي ياد جلوي زندان باباش زانو مي زنه و به اون احترام مي زاره و گريه زاري راه مي ندازه باباش كه در اخرين لحظه هاي زنديگيشه زوركي دستشو از سوراخي كه خواجه ها درست كردند بيرون مي ياره و غذاهايي كه پسرش براش آورده را مي گيره و يي سان هنوز داره گريه مي كنه باباش بهش مي گه يه نقاشي هست فلان جا اونا ببر براي پدر بزرگت تا بهت اجازه دخول بده بعد ازش بخواه منو نجات بده كه ناگهان صدايي ميي ياد و يي سان فرار مي كنه.

شاه شخصا به محل زندان شاهزاده اومده وقتي مي ياد جلو مي بينه اونجا غذا ريخته كلي سر سربازا داد مي زنه و مي گه مامورها را بيشتر كنين و ببينيد كي اينجا بوده و اون سه هم با هم پيمان مي بندن كه اين ماجرا بين خودشون 3 تا مخفي بمونه روز بعد شازده كوچولو براي ديدن شاه به محل اقامتش مي ره خواجه شاه به اون مي گه شازده كوچولو اذن دخول مي خواد و شاه قبول مي كنه شاهزاده كوچولو با احترامات خاصه وارد مي شه و ارد مي شه و براي نجات پدرش از شاه كمك مي خواد ولي شاه سرش داد مي زنه و بيرونش مي كنه از اونجايي كه فهميده اند كه عاملان مشكل ديشب دو پسر و يه دختر بوده اند براي پيدا كردن دختر به قصر نقاش ها مي يان و مي خوان از رو كفش هاي گلي شده كه اون دختر باهاش تو باغچه رفته پيداش كنن كه دختر كوچولو هم زرنگي كرده و كفش هاشو شسته برا همين پيداش نمي كنن ولي با اين حال نوبتش كه مي شه كه بازرسيش كنن قلبش مي افته تو پاچه اش مي رن به قسمت خواجه ها و بلاخره اون پسره ي تنبل كه كفش هاش پر از گله را پيدا مي كنن.

در همين حين دايي اون پسر مي خواد اونو اخته كنه تا به قصر راهش بدن و بشه خواجه رسمي تا مي ره عملياتو انجام بده. سربازها وارد مي شن و پسره كه به خبال خوشش فكر مي كنه اومدن نجاتش بدن خوشحال ميشه و بهشون مي گه منو نجات بدين. پسره را مي يارن تو قسمت دختر ها تا اون دختر را هم نشون بده و بلاخره هر دوشون گير مي افتن و و قتي مطمئن مي شن كه كار خودشو براي بازرسي هاي بيشتر مي برنش شازده كوچولو در حال قدم زدنه كه اونو مي بينه و دوون دوون دنبالش راه مي افته ولي تا مي ره بهش برسه مي برنش تو دادگاه و در را هم قفل مي كنن از اون طرف دخترهايي كه از اون دختر بچه ارشد تر هستند مي يان تا به خاطر گندي كه زده مجازاتش كنن سريع دهنشو مي بندن كه

شازده سر مي رسه و دستور مي ده كه اونو آزاد كنن دختره كه اونو از ديشب به خاطر داره اسم مستعاري كه شازده خودش را با اون معرفي كرده بود را صدا مي زنه كه ناگهان چشمش به ريخت و قيافه و لباس هاي شازده مي افته و مي ياد كه سه كار را بگيره ولي نمي دونه چي بگه. بيشتر خشكش زده كه ديشب كي باهاش همراهي مي كرده!!!!!!!!!!… توضیحات بیشتر و خرید

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: